كول به فتح اول بر وزن كچل نوعى از پوستين است كه آن را از پوست گوسفند بزرگ دوزند و درزهاى آن را تسمهدوزى كنند و گليم و پلاس كهنه و اسب كم راه و مهميز خور و كندرو را نيز گويند و نام قصبهاى است از ولايت فارس و به ضم اول به معنى دوش و كتف باشد و با ثانى مجهول به معنى تالاب و استخر و آبگير بود و جغد را نيز گويند كه پرنده منحوس باشد و به اين معنى با كاف فارسى هم آمده است و تركان هم تالاب را كول مىگويند و مردم گيلان و بيه پس پشته و تل را و به هندى امر به گشودن باشد يعنى بگشا. 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
( فرهنگ فارسی برهان قاطعفرهنگ فارسی برهان قاطع
, ص762) 
بوزن كچل پوستين پشم درازى است كه كمبهاء است كه فقيران پوشند نظامى كفته ميفكن كول كرچه خوار آيدت كه در وقت سرما بكار آيدت و قصبهايست از ولايات فارس و بضم اوّل بمعنى دوش و كتف سراجى كفته كول بارى ز معصيت بر كول كى تواند شدن بصدر قبول ديكر بمعنى آبكير و تالاب شعر شه چو حوضى دان حشم چون لولها آب از لوله روان در كولها و بتركى كول بمعنى حوض و آبكير آمده ولى بكاف فارسى تكلم نمايند و بمعنى جغد هم نوشتهاند و بزبان كيل بشته و تل را كويند و رشيدى شعر سراج الدّين را كه در معنى دوش و كتف نوشتهام در معنى تل و پشته بزبان كيلانى شاهد آورده و غريب است كولهبار بمعنى بارى كه بر دوش كشند مشهور است چه كول و كوله بمعنى دوش از آن مستعملتر است كه مشتبه شود چنانكه كويند فلان را كوله كن يعنى بدوش خود بكير و در جهانكيرى اين بيت حكيم سنائى را شاهد معنى آبكير آورده كه كفته مردكان هرزه كوى و بىباك است راز با وى چو كول ناپاك است در اين معنى و شاهد نيز تأمّلست 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
( فرهنگ انجمن آرای ناصریفرهنگ انجمن آرای ناصری
, ص611) 
- [بفتح كاف و واو] پوستينى كه از پوست گوسپند سالدار باشد. مثالش اقبالنامه: بيت ميفكن كول چون بهار آيدت كه هنگام سرما بكار آيدت و ديگر گليم كهنه را نيز گويند و در سامى فى الاسامى بمعنى اسب كندرو نيز آمده و او را كودن نيز گويند [6]. 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
( فرهنگ مجمع الفرسفرهنگ مجمع الفرس
, ج3 , ص1096) 
(اسم) دوش. كتف. شانه. ¦¦پشت و ظهر. - از سر و كول هم بالا رفتن. از كول هم بالا رفتن. در جايى پر از ازدحام جايى براى خود جستجو كردن. ¦¦ 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
(اسم ، صفت) كوله. تالاب. استخر. آبگير. ¦¦قسمى از ماهى مأكول و بسيار لذيذ. ¦¦گدار آب و پاياب. ¦¦جايى كه آب آن ايستاده و روان نباشد. ¦¦ (ص) بىادب كارناآزموده. ¦¦لوچ. ¦¦ 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
(اسم) نوعى پوستين كه آن را از پوست گوسفند بزرگ دوزند و درزهاى آن را تسمهدوزى كنند. پوستين پشم درازى است كه كمبهاست و فقيران پوشند. ¦¦گليم. پلاس كهنه. ¦¦حلقههاى سفالين كه در مجراى قنات نشانند تا مانع از نشست قنات شود. تنبوشههاى بسيار بزرگ كه براى جلوگيرى از ريزش قنات به كار برند. 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
( لغت نامه دهخدالغت نامه دهخدا
, ج2 , ص2367) 
[اسم][فارسی]نوعى از پوستين كه از پوست گوسپند دوزند و درزهاى آن را تسمه دوزى كنند.و گليم و پلاس كهنه.و اسب كم راه مهميز خور كندرو.و نام قصبهاى در فارس. 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
( , ج4 , ص2863) 
دلق و جامۀ گدا.نظامى گفته است: ميفكن كول گرچه خوار آيدت#كه هنگام سرما بكار آيدت 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
( , ص154) 